تبليغاتX
كلمآتش

كلمآتش

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد / نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز - حافظ

“The only serious philosophical question is whether or not to commit suicide.”
(Albert Camus)


برخی از فیلسوفانی که به این پرسش جدی آری گفته اند:

435 ق.م.  امپدوکلس بنا به روایتی خودکشی کرد.

399 ق.م.  سقراط محکوم به مرگ گردید و در جمع دوستان خود، جام شوکران را سر کشید در حالی که امکان فرار از زندان برایش مهیا بود!

338 ق.م.  طبق افسانه ها، ایزوکراتس با امتناع از خوردن به زندگی اش پایان داد.

52  ق.م.  لوکرتیوس بنا به روایتی، پس از از دست دادن عقل اش در اثر نوشیدن مهردارو، خودکشی کرد.

65  ق.م. سنکا پس از مشاجره با نرون مجبور به حودکشی شد.

1640 م. اوریل داکوستا پس از اینکه از سوی گروهی مذهبی مورد ضرب و شتم فرار گرفت، پس از بازگست به خانه با شلیکی خود را از پای درآورد.

1901 پل ره از کوه سقوط کرد و مرد.

1903 م. اتو واینینگر در 23 سالگی خودکشی کرد.

1906 م. لودویگ بولتزمان خودش را به دار آویخت.

1940 م. والتر بنیامین در راه فرار از دست نازی ها در مرز فرانسه-اسپانیا با سم حودکشی کرد.

 1943 م. سیمون ویل با امتناع از خوراک خوکشی کرد.

1954 م. آلن تورینگ با خوردن سیب مسموم خودکشی کرد.

1978 م. کورت گودل با پرهیز از خوراک خوکشی کرد.

1979 م. اوالد ایلکنکوف خودکشی کرد.

1983 م. آرتور کستلر همراه با زن سومش با مصرف مقادیر زیاد دارو خوکشی کرد.

1994 م. سارا کوفمن فیلسوف فرانسوی در روز تولد نیچه حودکشی کرد.

1994 م. گی دوبور در کلبه روستایی اش با شلیک گلوله خودکشی کرد.

1994 م. دیوید استاو خودکشی کرد.

1995 م . ژیل دولوز با پریدن از پنجره اتاقش در طبقه چهارم خودکشی کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 

 

جان بنویل درسال 1945 در وکسفورد (Wexford) ایرلند چشم به جهان گشود و در همان شهر تحصیلات مدرسه و کالج اش را گذراند. بعدها به علت کار در یک شرکت هواپیمایی در دابلین، این فرصت را یافت که به اکثر کشورهای جهان سفر نماید. به مدت 11 سال ویراستار ادبی «Irish Times» بود (99-1988). اولین کتابش مجموعه داستانهای کوتاهی به نام Long Lankin را در 1970 منتشر کرد و پس از آن دو رمان Nightspawn در سال 1971 و Birchwood در سال 1973 منتشر نمود.

وی در چند رمان جداگانه، زندگی دانشمندان بزرگ سده های گذشته و ایده های علمی شان را مورد کاوش قرار داد که جوایز متعددی را برایش به ارمغان آورد: Dr Copernicus در 1976، Kepler در 1981، The Newton Letter: An Interlude در1982و Mefisto در 1986.  رمان (1989) The Book of Evidence ( نامزد جایزه بوکر)، (1993)Ghosts و (1995) Athena ، در واقع یک تریلوژی داستانی را تشکیل می دهند که توسط قاتل محکومی به نام "فردی مونتگمری"  روایت می شود.  شخصیت اصلی در رمان (1997)The Untouchable یک مورخ هنر به نام "ویکتور ماسکل" و جاسوسی به نام "آنتونی بلانت" است. رمان (2000) Eclipse توسط بازیگری به نام" الکساندر کلیو" که به خانه ای که در دوره کودکیش برگشته، روایت می شود. رمان (2002)Shroud  داستان Eclipse را ادامه می دهد.

***

دریا The Sea چهاردهمین اثر جان بنویل است که اسداله امرایی آن را به فارسی برگردانده  است. درباره دریا در پست بعدی خواهم نوشت. در اینجا تنها اشاره کوچکی به داستان می کنم و در نهایت چند جمله دریایی از بنویل می آورم:

 

راوی «دریا» مکس موردن، یک منتقد و مورخ هنری در دهه ششم زندگی خود، که بعد از مرگ همسرش آنا بر اثر سرطان، درمانده و مایوس به ساحل دریایی باز می‌گردد که تابستان‌های دوره کودکی‌اش را در آنجا سپری می کرده  و در خانه" سدارها " سکونت می کند که پنجاه سال قبل خانواده گریس ( اولین عشق زندگی راوی ) در آن اقامت داشتند. موردن به یاد می آورد که در ۱۱سالگی شیفته خانم گریس می شود و به بهانه بازی با بچه ها به خانه ساحلی خانواده گریس راه می یابد. اما بعدتر عشقش به دختر هم سن و سال خانواده؛ کلوئه معطوف می شود: دختری پر شر و شور، دمدمی مزاج، بیرحم، و بی اعتنا به راوی. در پایان بندی داستان رازی برملا می شود، درگیری کلوئه و رز به اوج می رسد،  و.... موازی با روایت خاطرات موردن که تنه اصلی رمان را تشکیل می دهد دو سطح زمانی دیگر هم پیش می رود. یک سطح برش هایی از آخرین روزهای زندگی آنا همسر مکس موردن است و دیگری زندگی روزمره موردن در مهمانخانه دوشیزه واواسور یعنی همان خانه "سدارها".

مکس بیشتر مایل است در گذشته سیر کند. حادثه مرگ همسرش آنقدر او را متاثر کرده که می خواهد از طریق یادآوری خاطرات به جهانی پیشینی سفر کند: «چیزی که می خواستم از اول تا آخر این بود که توی گوشه یی بخزم و خودم راحفظ کنم و در گرمای امن جنینی پناه بگیرم و در آن از گزند نگاه های سرد و بی اعتنای آسمان در امان باشم و سرمای تند و ویرانگر را حس نکنم.» مکس شرایط حال را تاب نمی آورد. تصویری که از حال و روز کنونی اش تصویر می شود مردی خسته و میخواره است که حوصله ارتباط های تازه را ندارد. لحن شاعرانه فصل اول کتاب،  وقایع را در هاله یی از ابهام فرو می برد. توصیف های جزیی پردازانه بنویل علاوه بر آنکه روند نقل حوادث رمان را از تک و تا می اندازد خواننده را هم تا نیمه اثر در شک و تردید باقی می گذارد که خط اصلی قصه کدام است. در نیمه اول کتاب صدای راوی با یک جور لکنت زمانی همراه است. قطعات کوتاه پی در پی که زمان های متفاوت و متنوعی را نقل می کنند از پس هم می آیند. این ترفند نویسنده است تا مسیر اصلی و قابل پیش بینی داستان را تا حد ممکن به تعویق بیندازد. گویی در نیمه اول کتاب کاراکترها شناسانده شده و در نیمه دوم داستان روایت می گردد. «دریا» داستانی تلخ است که زیر سایه مرگ پیش می رود. دریا به نشانه حضور همیشگی، آرام و بی اعتنای مرگ همیشه در پس زمینه داستان حضور دارد. ذهن سیال راوی درست مثل موج های دریا پیش می رود و بازمی گردد.

دریا داستانی است در باب مرگ، زیستن، کودکی، بلوغ، پیری؛ کوشش فلسفی راوی برای یافتن خود، داستانی درباره بی تفاوتی و بی اعتنایی، داستانی در باب هیچ، هیچ لحظه ای. خواندن "دریا" را به همه دوستانم توصیه می کنم.  

***

They departed, the gods, on the day of the strange tide

خدایان با هم وداع کردند؛ روزی که جزر و مد غریب به پا شد.

 

I would not swim again, after that day…. I would not swim, no, not ever again.

بعد از آن روز دیگر شنا نکردم..... دیگر شنا نمی کردم، نه، شنا بی شنا.

 

Someone has just walked over my grave. Someone.

یکی تازه از روی قبرم رد شده است. یکی.

 

The past beats inside me like a second heart

گذشته درون من مثل قلب دومی می تپید.

 

I may go mad here. Deedle deedle.

.شاید این جا دیوانه شوم. دی دیدری. دی دیدری.

 

Yes, things endure, while the living lapse.

بله، اشیا می مانند، در حالی که زنده ها زوال می یابند.

  

The uncanny is not some new thing but a thing known returning in a different form, a revenant?

وهم پدیده ی تازه ای نیست، بلکه پدیده ای معلوم است که به شکلی متفاوت بروز می کند، مرده ای از گور برخاسته؟

 

"I thought of Ballyless and the house there on Station Road, and the Graces, and Chloe Grace, I cannot think why, and it was as if I had stepped suddenly out of the dark into a splash of pale, salt-washed sunlight."

... به فکر " بی بالی" و خانه ی استیشن رود افتادم و به فکر گریس ها و کلوئه گریس. علت را نمی دانم، اما درست مثل این بود که ناگهان از تاریکی توی روشنایی تند پا گذاشته ام.

 

 

I did not hate them. I loved them, probably. Only they were in my way, obscuring my view of the future. In time I would be able to see right through them, my transparent parents. "

از آن ها بدم نمی آمد. شاید هم دوستشان داشتم. فقط یر راه من قرار می گرفتند و نمی گذاشتند آینده را ببینم. گاهی می توانستم از میان آن ها ببینم، از میان پدر و مادر شفاف.

 

 “she seemed not to be looking through the lens, at her subject, but rather to be peering inward, into herself, in search of some defining perspective, some essential point of view.”

انگار توی چشمی دوربین نگاه نمی کرد تا سوژه ی عکاسی اش را ببیند، گویی دنبال خودش بود، به درون خودش نگاه می کرد تا چشم انداز یا نقطه نظری را انتخاب کند.

 

We carry the dead with us until we die…

جنازه ای از خاطره ی دیگران درون خود حمل می کنیم، تا زمانی که جان از تن مان در برود،

 

‘Perhaps all of life is no more than a long preparation for the leaving of it.’

شاید تمام زندگی لحظه ای طولانی باشد برای ترک دنیا و همه ی آنچه در آن است.

 

"the whole sea surged, it was not a wave, but a smooth rolling swell that seemed to come up from the deeps ... and I was lifted briefly and carried a little way toward the shore and then was set down on my feet as before, as if nothing had happened. And indeed nothing had happened, a momentous nothing, just another of the great world's shrugs of indifference."

تمام دریا به جوش آمد، موج نبود، از اعماق هجوم آورد....آب مرا کند و کمی به سوی ساحل راند و دوباره بر زمین گذاشت، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. در واقع اتفاقی هم نیفتاده بود، یک هیچ لحظه ای، یک بی اعتنایی و شانه بالا انداختن بزرگ دنیا.

 

 ***

متن انگلیسی چند صفحه اول رمان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 



آنكه اكنون در كنجي از جهان مي گريد ‏
بي سبب در جهان مي گريد
بر من مي گريد
‏*‏
آنكه اكنون در كنجي از شب مي خندد
بي سبب در شب مي خندد
بر من مي خندد
‏*‏
آنكه اكنون در كنجي از جهان ره مي پيمايد
بي سبب در جهان ره مي پيمايد
به سوي من مي آيد.‏
‏*‏
آنكه اكنون در كنجي از جهان جان مي سپرد
بي سبب در مي گذرد
در من مي نگرد.‏


چند نامه به شاعري جوان و يك داستان و چند شعر- راينر ماريا ريلكه- دكتر پرويز ناتل خانلري
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


نامت را در گوش باد گفتم،
اینک
فراموشی خانه ام
در شهر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


فریاد
در باد
سایه‌ ی سروی به جای می ‌گذارد.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم . »

در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم. »

افق بی‌ روشنایی را
جرقه‌ ها به دندان گزیده است.
« به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار گریه کنم . »

فدریکو گارسیا لورکا - ترجمه: احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


The way upward and the way downward are the same
راه بر سو و راه فروسو هر دو یک راه است.- هراکلیتوس

Time past and time future
What might have been and what has been
Point to one end, which is always present.‎
گذشته و حال، آنچه ممکن بود باشد با آنچه که بوده است، همه به یک انجام اشاره می کند – که ‏همیشه حاضر است.‏

Or say that the end precedes the beginning,‎
And the end and the beginning were always there
Before the beginning and after the end.‎
یا به عبارت دیگر انجام مقدم بر آغاز است، و انجام و آغاز همیشه در آنجا بوده است، قبل از آغاز و بعد ‏از انجام.‏

چهار کوارتت- تی.اس.الیوت – ترجمه مهرداد صمدی – کوارتت اول: برنت نورتون.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


من دوباره برگشتم. با رضایت کامل، سرشار، لبریز از شور و خوشی . برایتان چنین که منم آرزو می ‏کنم. از تمام دوستانی که در این روزها به من دلگرمی دادند ممنونم.‏
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 

دوستان خوبم

مدتي است كه بايد به وظيفه اي عمل كنم تا از شرّش خلاص شوم: پايان نامه.
شدم مثل سيزيف، هر بار از نو سنگي و تلاشي جانكاه و شيب جاده و نوك قله در انتظار ؛‌كه ناگهان سراشيب سقوط و سرعت و دوباره از نو : خستگي و سنگي و تلاشي جانكاه و شيب جاده و نوك قله در انتظار.

پايان ماه ، پايان نامه من و آزادي و پرواز ددالوس از لابيرنت .

فعلاً فقط خواننده مطالب شما دوستان عزيزم هستم. تا پس از پرواز!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


ما از جهان فقط برداشت هايي بي شكل و تكه تكه داريم، اين برداشتها را با تداعي هايي دلبخواهي كامل مي كنيم كه پيامدهاي ذهني خطرناكي دارند.

گريخته- ترجمه مهدي سحابي- ص 187
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


آيا تو از خستگي رنگ باخته اي
خستگي برآمدن در آسمان و خيره شدن بر زمين،
و بي يار سرگردان بودن؟
در ميان ستارگاني كه هر كدام تولدي ديگر دارند
و همواره ديگرگون شدن همچون چشمي بي نشاط
كه هيچ چيز را لايق نمي داند كه بر آن پايدار بماند؟

تو اي خواهر برگزيدۀ روح
كه بر تو خيره مي شود تا آنكه دلش به رقت مي آيد.

( ترجمه منوچهر بديعي در چهره مرد هنرمند در جواني)
متن اصلي شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


..."زن" در خودش همواره ديگري است. بي شك از همين رو است كه او را هوس باز، درك ناپذير، بي قرار و دمدمي مي نامند. به يادآوري تكلم اش هم نيازي نيست، تكلمي كه "زن" در آن به همه چيز مي پردازد بي آنكه "مرد" بتواند در آن انسجام هيچ معنايي را بيابد. گفتارهايي متناقض، كم وبيش ديوانه وار از ديدگاه منطق عقل، و نامفهوم براي كسي كه به آن ها با قالب هايي شكل گرفته، يعني رمزگاني كاملاً حاضر و آماده گوش مي دهد. از همين رو است كه زن در گفته هايش نيز- دست كم وقتي جرأت آن را داشته باشد- همواره خودش را از نو لمس مي كند. او به زحمت خود را از پر حرفي، تعجب، سربسته گويي، و عبارت هاي ناتمام رها شده، دور مي كند... وقتي هم به آن ها باز مي گردد براي آن است كه از جاي ديگري آغاز كند، از نقطه ي ديگري از لذت يا درد. بايد به گونه ي ديگري به او گوش داد، همچون " معناي ديگر"ي كه همواره در حال بافته شدن، در حال در آغوش گرفتن كلمه ها، اما همچنين در حال رها كردن آن ها است تا در آن ها ثابت و منجمد نشود. زيرا اگر "زن" چيزي مي گويد با آنچه مي خواهد بگويد پيشاپيش ديگر يكسان نيست، وانگهي هرگز با هيچ چيز يكسان نيست، بلكه مجاور است. ( با چيزي) تماس مي يابد. و هنگامي كه گفته اش بيش از اندازه از اين مجاورت دور مي شود، زن آن را قطع مي كند و دوباره از "صفر" يعني از بدن-اندام جنسي اش شروع مي كند.
پس بيهوده است به دام انداختن زنان در تعريف دقيق آنچه مي خواهند بگويند، و واداشتن آنان به تكرار ( سخن خود) تا آنچه مي خواهند بگويند روشن شود، آنان پيشاپيش در جايي غير از دستگاه گفتاري قرار دارند كه شما مدعي غافل گير كردن زنان در آن بوديد. زنان به درون خود معطوف اند و اين معطوف بودن را نبايد به همان شيوه ي معطوف بودن شما به درون خودتان درك كرد. زنان آن دروني را كه شما داريد و احتمالاً براي آن ها هم قائل مي شويد ندارند. در درون خودشان، يعني در خلوت آن تماس ساكت، متكثر و منتشر. و اگر شما به اصرار از آنان بپرسيد كه به چه چيز فكر مي كنند، فقط مي توانند جواب دهند: به هيچ چيز، به همه چيز.

( از مدرنيسم تا پست مدرنيسم – فصل سي ام ترجمه نيكو سرخوش و افشين جهان ديده )
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 



What, reduced to their simplest reciprocal form, were Bloom's thoughts about Stephen's thoughts about Bloom and about Stephen's thoughts about Bloom's thoughts about Stephen?

He thought that he thought that he was a jew whereas he knew that he knew that he knew that he was not.

وقتي آن را به ساده ترين صورت دوجانبه تأويل كنيم، افكار بلوم درباره افكار استيون درباره بلوم و درباره افكار استيون درباره افكار بلوم درباره استيون چه بود؟

او فكر مي كرد كه او فكر مي كند كه او يهودي است در حالي كه او مي دانست كه او مي داند كه او مي داند كه او نيست.
( اوليس/ بخش 17- ترجمه منوچهر بديعي )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


From inexistence to existence he came to many and was as one received: existence with existence he was with any as any with any: from existence to nonexistence gone he would be by all as none perceived.

از نيستي به هستي هر كس به نزد كسان كثيري مي آيد و او را به صورت واحدي مي پذيرند: در عالم هستي با هستان كسي است با هر كسي همچون هر كسي با هر كسي: از هستي كه به نيست شدگي رفت همه كس او را هيچ مي داند.
( اوليس/ بخش 17- ترجمه منوچهر بديعي )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


آدمي مقياس همه چيز است؛
مقياس هستي آنچه هست و چگونه است،
و مقياس نيستي آنچه نيست و چگونه نيست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


جستجوي شادكامي در ارضاي تمنّاي روحي همان گونه ساده لوحانه است كه به بوي دستيابي به افق، گام زدن و پيش رفتن. هر چه تمنّا پيش تر مي رود، تملك واقعي دورتر مي شود. چنان كه اگر هم بتوان به شادكامي يا دستكم نبودِ رنج و درد رسيد، آنچه بايد جست نه ارضاي تمنّا كه كاهش تدريجي و نيستي نهايي آن است. مي كوشيم آني را كه دوست مي داريم ببينيم، حال آنكه بايد بكوشيم تا نبينيم، تنها فراموشي به نيستي تمنّا مي انجامد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


نمي توانيم چيزها را به وفق ميلمان دگرگون كنيم، اما ميلمان كم كم دگرگون مي شود. وضعيتي كه چون ستوه آور بود، اميد تغييرش را داشتيم، برايمان بي تفاوت مي شود. نتوانسته ايم از سد راه، چنان كه مطلقاً دلمان مي خواست بگذريم، اما زندگي كاري مي كند كه از كنارش بگذريم، پشت سرش بگذاريم، و آنگاه اگر به سوي دور دستِ گذشته رو بر گردانيم آن را شايد به زحمت ببينيم، از بس كه ناچيز و ناديدني شده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


شايد يكي از علت هاي دلسردي دائمي مان در عشق، همين دگرگوني هاي دائمي باشد كه مايه آن مي شود كه در انتظار وجود آرماني كه دوست مي داريم، در هر ديداري با موجودي از گوشت و خون رويارو شويم كه از آرمانمان چندان چيزي در او نيست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


16 آوريل: برو ! برو!
طلسم بازوان و صداها: بازوان سفيد جاده ها، نويدشان كه تنگ در آغوش مي گيرند و بازوان سياه كشتيهاي بلند كه در جلو ماه مي ايستند، افسانه آنها درباره مردمان دوردست. بازوان برافراشته اند تا بگويند: ما تنها هستيم. بيا. و صداها همراه با آنها مي گويند: ما خويشان تو هستيم . و هوا سرشار از حضور آنان كه مرا، خويش خود را، فرا مي خوانند، آماده رفتن مي شوند، بالهاي جواني با نشاط و سهمگين خود را تكان مي دهند.

26 آوريل : مادر لباسهاي دست دوم تازه مرا مرتب مي كند. حال دعا مي كند و مي گويد كه اي كاش من در زندگي خود دور از خانواده و دوستان دريابم كه دل چيست و چه احساس مي كند. آمين. چنين باد! خوش آمدي، اي زندگاني! مي روم تا براي هزار هزارمين بار با واقعيت تجربه رو رد رو شوم و در بوته روح خود وجدان نا آفريده قوم خود را بسازم.

27 آوريل: اي پدر باستاني، اي صنعتگر باستاني، اكنون و تا ابد يار و ياور من باش.

( چهره هنرمند در جوانی – ترجمه منوچهر بدیعی )
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


من چيزي را بندگي نخواهم نمود كه ديگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه كليسايم: سعي خواهم كرد با نوعي شيوه زندگي يا شيوه هنري هر قدر كه مي توانم به آزادي و به تمامي ضمير خود را بيان كنم و براي دفاع از خود فقط سلاحهايي را به كار برم كه خود را در استفاده از آنها مجاز مي دانم- سكوت ، جلاي وطن و زيركي.

من از تنها بودن يا به خاطر ديگري عقب رانده شدن يا رها كردن آنچه بايد رها كنم نمي ترسم. از اشتباه كردن هم نمي ترسم حتي اگر اشتباه بزرگ باشد ، اشتباهي كه يك عمر طول بكشد و شايد تا ابد ادامه پيدا كند.

( چهره هنرمند در جوانی – ترجمه منوچهر بدیعی )
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


آشفته،
فرو پاشيده.

شب،
ظلمات.

نوميد،
خسته.

منتظر،
دم درگاه،
فرشته مرگ.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


چه لذت بخش است
كه صبح بر مي خيزم
رهسپار مي شوم
و مي بينم گلي شكفته
گلي
كه ديروز نبوده است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


چيزي كه مي پژمرد
و نه نشانه اي بر جاي مي گذارد
گُلِ قلبِ آدمي ست
در اين جهان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


چو زمستان رخت بربندد
بهار فرا مي رسد
سال نو مي شود
ماه نو مي شود
اما انسان پير.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


آن به كه صدايم نمي كني
تا ترك ام كني
و بسپاري ام
به تنهايي شامگاه بهاري.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


چقدر تنهاست
يك پنجرۀ گشوده!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


روز هجران و شب فرقت يار آخر شد – زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود – عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشهۀ گل - نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه شد معتكف پردۀ غيب – گو برون آي كه كارِ شب تار آخر شد
بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش – كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل – همه در سايۀ گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز – قصۀ غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد – كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را - شكر كان محنت بيرون شمار آخر شد

(تفالي به حافظ عزيز در آخرين شب سال 85)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


دوست داشتن بند نيست، رهايي است. دوست داشتن زماني به معناي واقعي خود تعبير مي شود كه آن كسي را كه دوست مي داريم آزاد بگذاريم. آزاد ساختن به زبان هيدگر يعني آسيب نزدن. معناي آسيب نزدن فقط اين نيست كه به آن كس كه در امانش مي داريم آسيب نمي رسانيم. آسيب نرساندنِ راستين امري است مثبت، و زماني روي مي دهد كه ما چيزي را از پيش به حال خود رها كنيم، زماني كه آن را به هستي گوهرينش باز مي گردانيم، زماني كه آن را در آرامش مطلق رها مي كنيم. گياهي را كه كشت مي كنيم آزاد مي گذاريم تا گل خود را بشكوفد نه آن گل كه ما مي خواهيم. نه تنها او را از گزند آسيب ها محفوظش مي داريم بلكه امكان شكوفايي اش را فراهم مي كنيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


انواع زيادي چشم وجود دارد. حتي ابوالهول هم چشم دارد- و از اين رو انواع بسيار زيادي « حقيقت» وجود دارد، از اين رو حقيقتي وجود ندارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


هيچ پديده ي اخلاقي وجود ندارد، فقط تاويل اخلاقي اين پديده ها وجود دارد. اين تاويل خود سرچشمه اي برون اخلاقي دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  | 


... پس حقيقت چيست؟ لشكري متحرك از استعاره ها، مجازهاي مرسل، و انسان گونه-انگاري ها، و در يك كلام، مجموعه اي از مناسباتِ انساني كه به طرزي شاعرانه و بليغ تقويت، دگرگون، و آرايش شده باشند، و پس از كاربرد بسيار، در نظر مردمان استوار، مرسوم، و اجباري جلوه مي كنند: حقيقت ها آن پندارهايند كه از ياد برده ايم كه پندارند، استعاره هايي كه فرسوده و بي خاصيت شده اند، سكه هايي كه نقش آن ها از ميان رفته، و ديگر نه چونان سكه، بل به عنوان فلز به آن ها نگريسته مي شود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مسعود بابايي  |