كه به خورشيد رسيديم - حافظ


روز هجران و شب فرقت يار آخر شد – زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود – عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشهۀ گل - نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه شد معتكف پردۀ غيب – گو برون آي كه كارِ شب تار آخر شد
بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش – كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل – همه در سايۀ گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز – قصۀ غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد – كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را - شكر كان محنت بيرون شمار آخر شد

(تفالي به حافظ عزيز در آخرين شب سال 85)

دوست داشتن


دوست داشتن بند نيست، رهايي است. دوست داشتن زماني به معناي واقعي خود تعبير مي شود كه آن كسي را كه دوست مي داريم آزاد بگذاريم. آزاد ساختن به زبان هيدگر يعني آسيب نزدن. معناي آسيب نزدن فقط اين نيست كه به آن كس كه در امانش مي داريم آسيب نمي رسانيم. آسيب نرساندنِ راستين امري است مثبت، و زماني روي مي دهد كه ما چيزي را از پيش به حال خود رها كنيم، زماني كه آن را به هستي گوهرينش باز مي گردانيم، زماني كه آن را در آرامش مطلق رها مي كنيم. گياهي را كه كشت مي كنيم آزاد مي گذاريم تا گل خود را بشكوفد نه آن گل كه ما مي خواهيم. نه تنها او را از گزند آسيب ها محفوظش مي داريم بلكه امكان شكوفايي اش را فراهم مي كنيم.

انواع حقيقت – نيچه


انواع زيادي چشم وجود دارد. حتي ابوالهول هم چشم دارد- و از اين رو انواع بسيار زيادي « حقيقت» وجود دارد، از اين رو حقيقتي وجود ندارد.

اخلاقي- نيچه


هيچ پديده ي اخلاقي وجود ندارد، فقط تاويل اخلاقي اين پديده ها وجود دارد. اين تاويل خود سرچشمه اي برون اخلاقي دارد.

حقيقت چيست؟- نيچه


... پس حقيقت چيست؟ لشكري متحرك از استعاره ها، مجازهاي مرسل، و انسان گونه-انگاري ها، و در يك كلام، مجموعه اي از مناسباتِ انساني كه به طرزي شاعرانه و بليغ تقويت، دگرگون، و آرايش شده باشند، و پس از كاربرد بسيار، در نظر مردمان استوار، مرسوم، و اجباري جلوه مي كنند: حقيقت ها آن پندارهايند كه از ياد برده ايم كه پندارند، استعاره هايي كه فرسوده و بي خاصيت شده اند، سكه هايي كه نقش آن ها از ميان رفته، و ديگر نه چونان سكه، بل به عنوان فلز به آن ها نگريسته مي شود ...

شادی و محبوبه آزاد شدند


اين خبر را از وبلاگ وحيد پور استاد خواندم. خبري خوش با همه تلخي هايش. به كدام جرم رفتند كه بيايند؟

الان ساعت 15:20 . شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده آزاد شدند. خانواده آنها با سپردن 200 میلیون وثیقه برای شادی و 250 میلیون تومان برای محبوبه اسباب آزادی اشان را فراهم کردند.

وانموده Simulacrum– ژان بودريار


وانموده هرگز آن چيزي نيست كه حقيقت را پنهان مي دارد- وانموده حقيقتي است كه عدم وجود حقيقت را پنهان مي دارد. وانموده حقيقي است. – كتاب جامعه.
( توضيح: اين جمله در كتاب جامعه ي كتاب مقدس وجود ندارد. به احتمال بسيار زياد وانموده اي است از كتاب جامعه توسط بودريار. رونوشتي بدون اصل. )

دواير همواره مركز زدوده – ژان بودريار


راز بازگشت ابدي در اين است كه نظامي خلافِ آشوبِ پيرامونش را پيش نمي نهد. بر عكس، خود چيزي جز آشوب نيست، قدرتِ هايشِ آشوب. جويس به آن هنگام نيچه گرا است كه نشان مي دهد محدوده ي بازگردش (vicus of recirculation) قادر به تاثير گذاشتن بر « آشوب-جهان» نيست و نمي تواند « آشوب-جهان» را به گردش وادارد. در بازگشت ابدي، در مقابل پيوستگي- بازنمايي، چيزي يكسر متفاوت را جايگزين مي كند: آشوب-سرگشتگي ويژه ي خود را. پيوند ميان بازگشت ابدي و وانموده آنچنان ژرف است كه يكي را مگر از وراي ديگري نمي توان شناخت. تنها رشته هاي واگرا، به عنوان رشته هاي واگرا، باز مي گردند: يعني، هر رشته به عنوان آنچه تفاوتش را همراه با رشته هاي ديگر جابجا مي كند، و همه ي رشته ها به عنوان آنچه كه تفاوتشان را، درون آشوبي كه نه آغاز دارد و نه پاياني، پيچيده مي كنند. دايره ي بازگشت ابدي، دايره اي است همواره خارج از مركز، در مناسبت با مركزي همواره مركز زدوده.

منگي سرخوشانه – ژان بودريار


اشيا به خودي خود سبب رخدادها مي شوند، بدون هيچ گونه ميانجي گري، از راه گونه اي مبادله ي آني. ديگر استعاره اي وجود ندارد، تنها دگرگوني است كه باقي مي ماند. دگرگوني، استعاره را كه روال زبان است و امكان انتقال معنا، از بين مي برد.دگرگوني، نقطه ي راديكال نظام است. جايي كه ديگر نه قانوني وجود دارد و نه نظام نماديني. اين روندي است فاقد سوژه، فاقد مرگ، وراي اشتياق، كه تنها قاعده هاي بازيِ اشكال در آن نقش دارند...
امكان تبديل شدن به چيزي ديگر: حيوان شدن، زن شدن... ديگر نمي توان عشق را وابستگيِ اشتياق به يك فقدان دانست. عشق، بر خلاف، گونه اي تبديل شدنِ ناخودآگاه به ديگري است. در اين ناخودآگاهِ‌ دگرگون شونده هيچ چيز سركوب نمي شود. استعاره ناديده گرفته مي شود. و از سوي ديگر، درسرايت ( متاستاز)، متاسفانه ديگر سوژه وجود ندارد. زبان ديگر ندارد. استعاره ديگر امكان وجود ندارد..... من اين گونه محو شدن را به گونه اي تجريدي، به مثابه يك سيلان تصور مي كنم، ولي هم چنين، به عنوان يك شفافيت مطلق. اين يعني از كف دادن واقعيت. فاصله ي مطلقِ واقعيت. ديگر نمي توان اشيا را لمس كرد.
( به نظر تنها شكلي از واقعيت كه باقي مي ماند گونه اي جابه جايي در ميان اشياء است. وگرنه فلج مي شوي، بخار مي شوي... محو شدن بدون هيچ نشانه اي. تا مغز استخوانت را مي لرزاند، بيهوشت مي كند...)
ما به فرايندهاي منگي محكوم شده ايم. ديگر هيچ لذتي، علاقه اي وجود ندارد، تنها چيزي كه باقي مانده گونه اي سرگيجه است، سرگيجه اي كه نتيجه ي اتصالات و مبادلاتي است كه سوژه در آنها گم مي شود. مي تواني تا جايي كه بخواهي در اين ها دست ببري، بدون هيچ هدفي، با اين حال با گونه اي منگيِ اتفاقي رودررو خواهي شد كه فرايند نظامي ممكن است، نظامي كه هر چيزي مي تواند در آن رخ دهد.

گريخته‌- مارسل پروست


« آلبرتين خانم رفتند» وه كه رنج آدمي در روان شناسي چه اندازه از خود روان شناسي ماهرتر است.... اين ضربۀ جسماني را كه چنين جدايي اي بر دل مي كوبد، و با قدرت ضبط وحشتناكي كه بدن آدمي دارد درد را چيزي معاصر با همۀ دوره هايي از زندگي مان مي كند كه در آنها رنج كشيده ايم، اين ضربه به دل را كه شايد زني كه بخواهد درد پشيماني را به اوجش برساند از آن اندكي سوء استفاده هم مي كند ( بس كه همه به درد ديگران بي اعتناييم)‌، يا به اين دليل كه اگر فقط به دروغ وانمود به رفتن مي كند فقط خواهان شرايط بهتري است، يا اين كه اگر مي خواهد براي هميشه – براي هميشه ! – برود ضربه را براي آن مي زند كه انتقام بگيرد، يا براي آن كه تو همچنان دوستش بداري، يا اين كه در جهت بهتر كردن خاطره اي كه از خود باقي مي گذارد آن شبكۀ دلزدگي و بي اعتنايي را كه گسترشش را حس مي كرد با خشونت در هم شكند- اين ضربه را، البته، من و آلبرتين قول داده بوديم به يكديگر نزنيم، به هم گفته بوديم كه از هم دوستانه جدا خواهيم شد. اما بي نهايت نادر است اين كه آدم ها دوستانه از هم جدا شوند، چون اگر دوست بودند از هم جدا نمي شدند! ... هر زني حس مي كند كه هر چقدر اقتدارش بر مردي بيشتر باشد، به همان ميزان تنها راهِ رفتنش اين مي شود كه بگريزد. آري چنين است: گريخته، چون حاكم.

Pharmakon – ژاك دريدا


Pharmakon به معني دارو، دوا و سمّ است... دارويي كه تجويز مي شود هم دواست هم سمّ. هم ترياق است هم ترياك. اين نسخۀ زاينده / نابودكنندۀ يك فارماكن است. اگر فارماكن دمدمي مزاج است بدان سبب است كه مقوّم واسطه اي است كه در آن اضداد در تقابل قرار مي گيرند، حركت و بازي اي است كه آن ها را با يكديگر پيوند مي دهد، آنها را واژگونه مي كند و يك طرف را به تلاقي و تداخل با طرف ديگر وا مي دارد... فارماكن جنبش، مكان و بازي است، ( توليد ) تفاوت است..... اگر چه فرض بر اين است كه تثبيت مي كند، اما خودش نمي تواند ثابت باشد. شكل اش همواره متغير است، صورتش همواره تغيير صورت مي دهد. فارماكن نظير جوهر، شراب و نطفه همواره از عهدۀ نفوذ كردن بر مي آيد. فارماكن جذب، نوشيده و به درون وارد مي شود و در بدو امر متوجه سختي و صلابت آن مي شود، اما به زودي آن را با دوايش،؛ با شربت اش، با شوكرانش، با زهرش به اشغال و سيطره در مي آورد.....

زمانۀ عسرت – مارتين هايدگر


اكنون وقت ايزدياني است كه گريخته اند و وقت خدايي است كه خواهد آمد. زمان، زمانۀ عسرت است، زيرا زير بارِ دو نَه است:
« نه ديگرِ» ايزدياني كه گريخته اند و « نه هنوزِ» خدايي كه خواهد آمد.

خواندن گذشته - مارسل پروست.


از اين رو نبايد در عشق، هم آن چنان كه در زندگي عادي، فقط از آينده ترسيد، بلكه بايد از گذشته هم، كه اغلب براي ما بعد از آينده تحقق مي يابد، بترسيم، و اينجا منظور ما فقط آن گذشته اي نيست كه بعدها از آن با خبر مي شويم، بلكه گذشته اي است كه از مدتها پيش در درون خود نگه داشته ايم و ناگهان خواندنش را فرا مي گيريم.

ديدن در سكون - مارسل پروست.


براي دانستن بايد در سكون ديدتان، بايد ديگر در اين انتظار دائمي شما نبود ( انتظاري كه از پي اش همواره كس ديگري به نظر مي آييد)، بايد ديگر شما را دوست نداشت، تا بتوان شناختتان، بايد در پي دانستن زمانِ بي پايان وهمواره دلسرد كنندۀ فرا رسيدنتان نبود اي دختران، اي پرتو پيوسته در گردبادي كه در آن دوباره آمدنتان را لرزان انتظار مي كشيم و در شتاب سرگيجه آورِ نور به زحمت مي شناسيم.

واقعيت - مارسل پروست.


واقعيت هرگز هيچ نيست جز آغاز راه مجهولي كه بر آن چندان دور نمي توان رفت. چه بهتر كه چيزي نداني، هر چه كمتر فكر كني

تندباد آشفتگي – مارسل پروست.


از همۀ شيوه هاي پرورش عشق، از همۀ ابزارهاي پراكنش اين بلاي مقدس، يكي، از جملۀ كاراترين آنها، همين تندباد آشفتگي است كه گاهي ما را فرا مي گيرد. آنگاه كار از كار گذشته است؛ به كسي كه در آن هنگام با او خوشيم، دل مي بازيم. حتي نيازي نيست كه تا آن زمان از او بيش تر از ديگران، يا حتي به همان اندازه خوشمان آمده باشد. تنها لازم است كه گرايشمان به او منحصر شود و اين شرط زماني تحقق مي يابد كه – هنگامي كه از او محروميم- به جاي جستجوي خوشي هايي كه لطف او به ما ارزاني مي داشت، يك باره نيازي بي تابانه به خودِ آنكس حس مي كنيم؛ نيازي شگرف كه قوانين اين جهان، برآوردنش را محال و شفايش را دشوار مي كند؛ نياز بي معني و دردناك تصاحب او.

آدمهاي گريزنده - مارسل پروست.


چنين كساني آدم را عاشق خود مي كنند، به بهاي نامراديشان. زيرا با هر اضطراب تازه اي كه درباره شان حس مي كني اندكي از شخصيت شان را در نظرت از دست مي دهند. به رنج كشيدن رضا داده بودي، مي پنداشتي كسي در بيرون از خودت را دوست مي داري، اما در مي يابي كه عشقت تابع اندوهت است، و شايد عشق همان اندوه باشد و موضوعش فقط به اندازۀ بسيار محدودي فلان دخترِ سياه موست. اما در هر حال، عشق را بويژه چنان كساني مي انگيزند....
آن كسان، آن آدمهاي گريزنده را طبيعتشان ، و نگراني ها، داراي بال مي كند. حتي زماني كه در كنارت اند، چشمانشان انگار مي گويد كه بزودي پر مي كشند. شاهدِ برتريِ اين زيباييِ بال دهنده بر زيبايي اين است كه اغلب انسان واحدي براي ما به تناوب بي بال و بال دار مي شود. اگر بترسي كه مبادا از دستش بدهي همۀ كسان ديگر را از ياد مي بري. اگر مطمئن باشي كه از آن توست، او را با ديگران مقايسه مي كني و اينان را ترجيح مي دهي. و از آنجا كه اين عواطف و اين اطمينان ها ممكن است هفته به هفته تغيير كنند، مي شود كه در هفته اي هر آنچه را كه خوش مي داري فداي كسي كني و در هفتۀ بعد او فداي چيزهاي ديگر شود و اين به تناوب ادامه دارد.

دكتر زرافشان آزاد شد.

در اين روزهاي دشوار تنها خبري كه با خوشي آن بتوان به آغاز سال نو انديشيد:

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
تاریخ2۴/۱۲/۱۳۸۵

دکترناصرزرافشان وکیل مدافع پرونده قتلهای زنجیره ای، لحظاتی پیش، پس از تحمل بیش از 5 سال حبس از زندان اوین آزاد شد.
زرافشان که عضو کانون نویسندگان ایران نیز میباشد، پس از قبول وکالت خانواده های قربانیان قتلهای زنجیره ای بازداشت و به زندان محکوم شد.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، آزادی ایشان را به خانواده محترم وی تبریک میگوید.
Komite.gozareshgar@gmail.com
http://komitegozareshgar.blogfa.com


سرنوشت نوح


بچه كه بودم، هيچ كدام از شخصيت هاي تاريخ مقدس به نظرم دردناكتر از سرنوشت نوح نمي آمد، به خاطر طوفان كه او را چهل روز در كشتي اش زنداني كرده بود. بعدها، اغلب بيمار بودم، و روزهاي درازي را من نيز در « كشتي » مي ماندم. آنگاه بود كه دريافتم نوح نتوانسته بود هيچگاه دنيا را به آن خوبي كه از كشتي ببيند، هر چند كه تنگ و بسته بود و زمين در تاريكي فرورفته.

شكوفه نارنج – از مجموعه مانا يوشو، سدۀ هشتم م.


اين كه ديگر دوستم نداري
باشد، اما
حتي نمي خواهي
به ديدن درخت نارنج بيايي
كه شكفته در حياط خانه ام؟

عطر– خوان رامون خیمنز


چونان گلی پرپرت کردم
تا درونت را به تماشا بنشینم!
ندیدمش اما،
پیرامنم
از عطری بی مرز سرشار شد!

( ترجمه یغما گلرویی- از کتاب : جهان در بوسه های ما زاده می شود – انتشارات دارینوش – چ اول- 1383. ص 328).

سبز – خوان رامون خیمنز


سبز دوشیزه ای بود، سبز، سبز!
چشمان او سبز بود موهای او سبز.

گل سرخ وحشی در جنگل سبز او
نه سرخ و نه سفید بلکه سبز بود.

با هوای سبز بود که او آمد
( و تمامی زمین سبز شد از برای او).

تور نورانی جامه او
نه آبی و نه سفید بلکه سبز بود.

بر دریای سبز بود که او آمد
( و حتی آسمان نیز زان پس سبز شد ).

زندگیم درِ کوچک سبزی را همیشه
قفل گشوده نگه خواهد داشت، تا به درون آید.

( ترجمه یوسف اباذری- فصلنامه ارغنون شماره 14- ص260)

نه بیشتر؟ - خوان رامون خیمنز


تنها چهره من و آسمان؛
کائنات دیگری نیست!
چهره من و آسمان، تنها!

میان آن دو باد می وزد، تنها:
نوازشی مشتاق و تنها دستی که
آورنده شادمانی بسیار است:
و باد جاودانه بر می خیزد و فرو می افتد.

بر فراز من، تمامی آنچه زنده است؛
و تمامی رویای که درون خود احساس می کنم،
حواس مرا مأوای بالهایِ
نظمی می کند که فرستاده رویاست.

نه بیشتر. و آیا تو احتمالاً
تو آن بادی که می آیی و می روی،
باد ملکوت، باد عشق، بر صورت من؟

( ترجمه یوسف اباذری- فصلنامه ارغنون شماره 14- ص259)

شعر کوتاه - راینر ماریا ریلکه


نگاهم درنگی کرد بر ستارگان،
کاش به یاد نمی آوردم
که هیچ گاه از راه نمی رسی!

(ترجمه علی عبدالهی- از کتاب زمان: ویژه راینر ماریا ریلکه – 1378. ص 53)

ترانۀ بلندترین برج – آرتور رمبو


جوانی بی حاصل،
اسیر همه چیز،
من زندگی ام را
با حساسیتی فزون از حد
بر باد داده ام
آه بگذار زمان عاشق شدن دلها فرا رسد.
ادامه نوشته

خنده تو – پابلو نرودا



نان را بگیر از من،
هوا را بگیر اما
خنده ات را نه!
....
بر شب بخند،
بر روز،
بر ماه و بر پسکوچه های پیچ پیچ جزیره،
بر این پسرک کمرو که دوستت می دارد،
هنگامی که چشم می گشایم،
هنگامی که چشم می بندم،
هنگامی که می روم،
هنگامی که باز می گردم،
نان را بگیر،
هوا را بگیر،
روشنی بهار را بگیر از من،
اما خنده ات را نه
تا چشم از جهان فرو نبندم!

( ترجمه یغما گلرویی- از کتاب : جهان در بوسه های ما زاده می شود – انتشارات دارینوش – چ اول- 1383. ص 102).